کیمیای کلمه، زبیر پسرعوّام/سیدعطاءالله مهاجرانی

سیدعطاءالله مهاجرانی وزیر اسبق فرهنگ و ارشاد در دولت سیدمحمد خاتمی در یادداشتی در یادداشتی در وبلاگ خود با عنوان «کیمیای کلمه، زبیر پسرعوّام» نوشت:

از علی پنج سال بزرگتر بودم. هر دوی ما در نوجوانی اسلام آورده بودیم. با پیامبر و علی خویشاوند بودم. مادرم صفیه عمه محمد بود و پدرم عوّام، برادر خدیجه همسر پیامبر. من پیش از پیامبر با اسماء خواهر عایشه و دختر ابو بکر ازدواج کرده بودم. پسرم عبدالله اولین پسری بود از مهاجران که در مدینه متولد شد، در تمام جنگ ها در کنار پیامبر بودم. حتی در جنگ تبوک که علی به عنوان جانشین پیامبر در مدینه مانده بود، من در جنگ شرکت کردم. دعای پیامبر در باره من و شمشیرم برکت زا و شور آفرین و شوق انگیز بود. بر تمام تنم نشانه های ماندگاری از جبهه و جهاد بود. گویی هیج نقطه ای از شانه ها و سینه و پس و پشتم بی نشان زخمی عمیق از نیزه ای، خنجری و یا شمشیری نبود.

پیامبر مرا دوست داشت. آن روز را هیچگاه از یاد نمی برم. پانزده سالم بود. شنیدم، مشرکان مکه می خواهند به محمد آزار برسانند. نگران و بی تاب شمشیرم را برداشتم. با شمشیر برهنه و آخته به سوی پیامبر رفتم. پیامبر با لبخند و شگفتی پرسید: زبیر شمشیر کشیده ای!؟

گفتم شنیدم مشرکان می خواهند آزارت دهند، با خودم گفتم بیایم و از شما دفاع کنم. پیامبر لبخند زد و برای من و شمشیرم دعا کرد. گفتند شمشیر من نخستین شمشیری بود که در راه اسلام و دفاع از پیامبر آخته شده بود.

پیش محمد، پسر دایی ام نشسته بودیم. می دانستم علی را دوست دارد. علی آمد! گفتم: ببینید این پسر ابو طالب با چه تبختری مثل طاووس می خرامد! محمد لبخند زد و گفت: در او تبختری و غروری نیست. اما تو بر او تیغ می کشی، با او خواهی جنگید. بر او ستم روا می داری!

نمی دانم چه اتفاقی افتاد که بر علی شوریدم. من که با او بیعت کرده بودم. بیش از همه پسرم عبدالله، شعله تقابل با علی را می افروخت. عایشه ام المومنین هم می گفت ما بایست انتقام خون عثمان را بگیریم. علی باید قاتلان عثمان را به ما تحویل دهد. طلحه هم با آن ها همداستان بود. انگار سیلابی به حرکت در آمد و مرا با خود برد.

دو سپاه در برابر هم صف زده بودیم. صدای علی را شنیدم. مرا صدا می زد. عایشه زیر لب گفت: آه بر خواهرم اسماء! گمان می کرد علی مبارز می طلبد و مرا می خواند. بدیهی بود، کسی را که علی به جنگ فرابخواند، طومار زندگی اش پیچیده خواهد شد. با لباس رزم از خیمه بیرون آمدم. علی لباسی معمولی بر تن داشت. نه شمشیری و نه لباس رزم. بر اسب پیامبر نشسته بود. اسب را هم زین نکرده بود. دلم لرزید! علی عمامه زردرنگی بر سر پیچیده بود. همان عمامه بود که در جنگ بدر بر سر داشت. عمامه من هم زردرنگ بود. من فرمانده جناح راست سپاه محمد بود، مقداد فرمانده جناح چپ و علی فرمانده میانه میدان، چرا چنین شد!؟ سلام کرد. صدایی آرام و مهربان و همراه با حسرت و افسوس. گرم مرا در آغوش گرفت. بر سینه فشرد. اسب های ما هم گویی دیده بوسی می کردند. پیشانی شان را بر هم می سائیدند. گردن هایشان مماس بر یکدیگر بود. علی پرسید.

– زبیر! چرا ما بایست در برابر هم بایستیم؟ چرا قصد خون مرا داری؟ داستان تو همانند داستان آن زنی نیست که قرآن روایت می کند؛ رشته های بافته خود را پنبه می کرد و یا آنانی که از سوگند ابزار فریب ساخته بودند. وَلَا تَکُونُوا کَالَّتِی نَقَضَتْ غَزْلَهَا مِن بَعْدِ قُوَّهٍ أَنکَاثًا تَتَّخِذُونَ أَیْمَانَکُمْ دَخَلًا بَیْنَکُمْ

تو خون مرا مباح می شمری؟ سخنان پیامبر را از یاد برده ای؟ به علی گفتم، اکنون که سخن پیامبر را به یادم آوردی، به خدا سوگند هیچگاه با تو نبرد نمی کنم و قصد خونت را ندارم. از جنگ کناره می گیرم. چهره علی باز شد. انگار افتاب از مشرق پیشانی او تابید. با مهر در چشمانم نگریست. نگاهش را به افق دور دست برگرداند. به اسمان نگریست و گفت: اَلّلهُمَّ فَاشْهَدْ! خدایا شاهد باش!وقتی علی با من سخن می گفت، در چهره اش آرامش و محبت و حسرت جمع شده بود.

نهیبی در سینه ام پیچیده بود، این چه کاری بود که کردی؟ به علی گفتم اگر سخن پیامبر را زودتر به یادم می آوردی، اکنون، اینجا نبودم. عمامه زردرنگ علی مرا به یاد غزوه بدر انداخت. دیدم پیامبر با دست خود عمامه زردرنگ علی را می بست. عمامه را که بست. هر دو دستش را در دو سوی گونه های علی قرار داد. خم شد و پیشانی علی را بوسید و برایش دعا کرد.

علی گفت: زبیر تو از ما بودی، از خاندان عبدالمطلب، پسرت تو را از ما گرفت! در ذهنم گذشت اگر مادرم صفیه زنده بود، نمی گذاشت به روی علی تیغ بکشم. وقتی علی در جنگ خندق به نبرد عمرو بن عبد ودّ رفت. مادرم هر دو دست را به دعا به سوی آسمان دراز کرده بود و اشک می ریخت و نام علی را زمزمه می کرد. در احد هم مادرم به زخمی های جنگ می رسید. همیشه نگاهش به سوی علی بود. همیشه می گفت:الّلهمَّ رَبّنا، خدایا، پروردگارا، علی را نگهدار!

عمار شاهد گفتگوی علی با من بود. علی گفت: زبیر بر گرد، میدان جنگ را رها کن! گفتم: چگونه می توانم باز گردم. مرا ملامت می کنند و ننگ می شمرند که میدان را رها کرده ام. علی در چشمانم نگاه کرد و گفت: زبیر اگر هم ترک میدان را موجب عار و ننگ برایت محسوب کردند، دندان بر جگر بگزار، بازگرد و گرنه شاهد هم عار خواهی بود و هم نار! این شعر در ذهنم گذشت. بر زبانم جاری شد:

اخترتُ عاراً على نارٍ مُؤجَجَّهٌ
ما إن یَقومَ لها خَلقٌ من الطین

نادى علی بأمر لَستُ أجْهَلَهُ
عارٌ لَعَمْرُکَ فی الدنیا وفی الدین

علی گفته بود، زبیر تو در میان عار و نار قرار گرفته ای، نار را انتخاب نکن! در خیالم آتش فروزان دوزخ زبانه می کشید و من در میان آتش مثل آدمکی از گِل نرم برشته می شدم و فرو می ریختم. قلبم تکان خورد و سینه ام تنگ شد. نگاهم با نگاه پر صلابت و ملامت عمار تلاقی کرد.اگر عمّار در این جنگ کشته شود؟ سخن پیامبر را به یاد آوردم که گفت: عمّار را گروهی سرکش و شورشی خواهند کشت. من در جبهه ای قرار داشتم که به استناد سخن پیامبر دو مشخصه داشت، ظلم و بَغی. علی آرام نگاه می کرد. سنگینی زره و اسلحه ، باری بر روحم شده بود. علی سبک بار بود، پیراهنی سپید که با نسیم تکان می خورد. بی زره و شمشیر! سری تکان دادم و به سپاه جمل باز گشتم. با خود گفتم من سوگند یاد کردم که بر علی تیغ نخواهم کشید و میدان را ترک می کنم. اگر ترک میدان را ننگ می دانند. این ننگ را بر آتش دوزخ ، ترجیح می دهم. طلحه سه گامی آن سو تر پشت سرم ایستاده بود. برگشتیم. عایشه امّ المومنین و عبدالله پسرم و طلحه دوره ام کردند. سر هایشان را نزدیک آورده بودند. نفسم تنگی میکرد.

عبدالله پسرم با پرخاش و خشونت گفت: از شمشیر علی ترسیدی! تو توان مقابله با شمشیر او و سپاه او را نداری. گفتم: پسر عزیزم! علی مطلبی از پیامبر را به یاد من آورد که از یاد برده بودم. گفت نه! تو ترسیدی. فردا چگونه در چشم مردم مدینه نگاه خواهی کرد. همه خواهند گفت تو فرد زبون و هراس زده ای هستی.

عایشه ام المومنین هم با زبانی ملایم همین حرف را زد. پیراهنم را از جلو سینه و شانه راستم کنار زدم. ببینید. این زخم ها در بدر و احد و خندق و تبوک شما را بس نیست تا در داوری شتاب نکنید. تمام تنم انگار بوستانی ست که از آن در هر سو زخم تیر و تیغ و خنجر روئیده است. من سوگند یاد کرده ام که با علی نخواهم جنگید. در این جنگ بصیرتی وجود ندارد.عبدالله پسرم گفت: این هم بهانه ای است و سرپوشی بر هراس تو از شمشیر بلند و تیز علی! بصیرت تو در واقع فرار از مرگ است، می دانی که در سایه شمشیر علی مرگ تو رقم خورده است. اگر واقعا از مرگ نمی هراسی، می توانی برای شکستن سوگندت کفاّره بدهی!

طلحه با زهرخند گفت: زبیر علی تو را جادو کرده است. خرد و بصیرتت کجاست!؟ گفتم، تو و من علی را سال هاست می شناسیم. ما در برابر خرد او ، بصیرت او، افق بلند نگاه او و صلابت ایمان او، پای بندیش به میراث پیامبر، شکست خورده ایم. طلحه به یاد می آوری در فتح مکه پیامبر پرچم جناح راست سپاه را به من سپرده بود. یادت هست با صدای بلند این سرود را سرودم و در میدان فریاد زدم:

الّا اَقُومُ الدهرِ فی الکَیُّول
اَضْرِبُ بسَیفِ الله و الرسول

من هیچگاه در تمام جنگ هایی که در سپاه پیامبر و در رکاب او جنگیدم عافیت طلب نبودم. در صف نخست و میدان دار و پرچمدار بودم. طلحه در بدر تو کجا بودی!؟ تو حتی در صف آخر نبرد هم نبودی، دنبال تجارت به شام رفته بودی و من با شمشیرم غبار غم را از چهره پیامبر می زدودم. آن چه تو بصیرت می خوانی، چیزی جز عصبیت جاهلی و منفعت طلبی نیست.

عایشه ام المومنین گفت: « زبیر سخن بسیار است. اما واقعیت این است که تو از علی می هراسی. البته منهم دلنگران خواهرم اسماء هستم!» دیگر از این طعنه ها و کنایه ها به جان آمدم، قلبم بر سینه ام می توفید. تحمل و توان این همه تلخی و خواری را نداشتم. گفتم بنده ام سرجس را به عنوان کفاره آزاد می کنم. به جناح راست سپاه علی یورش بردم. شنیدم که علی به یارانش گفت، در برابرم کوچه بدهند و با من در گیر نشوند. گفت زبیر را سر خشم آورده اند. علی با صدایی اندوهبار گفت: ما عَدا مِمّا بَدا!

خسته و دلزده از جنگی بیهوده کناره گرفتم. شمشیرم را بر خاک انداختم. زره از تن بیرون آوردم، به کناری انداختم. با حسرت غبار عمامه زردرنگم را تکانیدم. چند نفری خواستند همراهم بیایند. گفتم، بروید تنها می روم. از سپاه کناره گرفتم. می خواستم با ان یورش آخر به سپاه علی پاسخی به کنایه ها و طعنه ها و خوار داشت عایشه و طلحه و عبدالله بدهم. چه سود!؟ به سمت وادی السباع رفتم. اسبم خسته بود و آرام می رفت. در وادی السباع در کنار بیشه ای با درختانی نیم پژمرده، توقف کردم. به نماز ایستادم. ناگاه ضربتی سهمگین بر گردنم فرود آمد. فقط برندگی و تیزی و سوز و فوران خون را حس کردم و بر خاک افتادم. آخرین تصویر در ذهنم سخن پیامبر و تبسم او و سخن علی و برق نگاه محزونش بود. نسیم بال عمامه زرد رنگش را تکان می داد. گفت: زبیر بین عار در این جهان و عار و نار در آن جهان انتخاب کن! عمامه زردرنگم غرق خون شده بود.

انتهای پیام

دیدگاه شما

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.