در انتظار قطب دوم / رامین کامران

کانون فعالان سیاسی ایرانی مقیم ترکیه _ به گزارش ایران لیبرال

 

وقتی میکوشیم صحنهُ کنش و واکنشهای اجتماعی و یا احیاناً تحولات تاریخی را از دیدگاهی کلی و به عبارتی «از ارتفاع بالا» در نظر مجسم کنیم، منظره به طرح برخی آثار هنری آبستره شباهت پیدا میکند. انگار افراد بشر چون گویهای بیشماری به سرعت در کنار هم حرکت میکنند، با هم برخورد میکنند، به طرف هم جذب میشوند و توده های ریز و درشتی میسازند و یا با ضربه خوردن و پخش شدن، از هم فرومیپاشند.
صحنهُ سیاست ایران را با انقلاب و قدرتگیری خمینی در نظر بیاورید، تجمع عظیم مردمانی تا آن زمان پراکنده، در اطراف خمینی، سپس پیدایش جرم های بزرگ و کوچک دیگر و از هم پاشیده شدنشان توسط قدرت مسلط که نمیخواست قطب قدرتی در برابرش عرض اندام کند و…
مدتها پیش، در این قطب واحد قدرتی که بعد از انقلاب در ایران تثبیت شد، نوعی دوپارگی دروغین پدید آمد. البته جدایی واقع نشد و مجموعه حالت سلولی را پیدا کرد که قرار است به دو تقسیم شود ولی معطل مانده. اصلاح طلبان مدعی بودند که از هستهُ اصلی قدرت نظام فاصله گرفته اند و میخواهند فضای سیاسی را تغییر بدهند و مطابق میل مردم بکنند. عدهُ قابل توجهی هم ـ بیشتر از سر استیصال ـ به بروز چنین تغییری امید بستند. معطلی چندین سال طول کشید تا بالاخره تشدید فشار خارجی از سوی ترامپ، دوقلوهای قلابی را دوباره یکی کرد. ترس مرگ اختلافاتشان را تحلیل برد تا خطر بگذرد.
قطب قدرت اسلامگرا که چهل سال است بر ایران حکم میراند، به این ترتیب دوباره و البته به شکلی بسیار ضعیفتر از آنکه در زمان خمینی داشت، متمرکز شد تا بتواند با تمامی جرمش در مقابل ضربهُ خارجی مقامت کند. از آنجا که دو دستگی ظاهری، فشار مردم داخل را بر او کاهش میداد، همزمان با ختم این دوگانگی کاذب، سرکوب را هم افزایش داد تا زهر چشمی بگیرد. اگر این رژیم خود را در مقابل داخل مصون میشمرد، به این خاطر است که مردم پراکنده اند، متمرکز و متحد نشده اند تا در برابرش قدرتی بسازند که قادر به از هم پاشاندنش باشد. اوجب واجبات رژیم، مثل همیشه، جلوگیری است از پیدایش چنین تشکلی. چنانکه مشکل اصلی مخالفانش، شکل دادن به این تشکل.
امروز که قطب اسلامی، چهرهُ اصلی و شاید بتوان گفت منطقی خود را بازیافته است و با حذف اصلاح طلبان، میدان مبارزه از مزاحم پاک شده، همهُ مخالفان، منتظر شکل گرفتن قطب دومی هستند که با آن مصاف بدهد و با ضربه ای مستقیم و محکم فروبشکندش. ولی کجاست این قطب دوم که باید مردم گردش بیایند؟

که نمیتواند
رسانه های بزرگ که در خدمت سیاست آمریکا و اسرائیل و عربستان هستند، دو محور اتحاد به همگان عرضه میکنند که هر دو از خدمتگزاران سیاست خودشان هستند و قرار است در رقابت و یا همکاری و یا به رغم یکدیگر، به قدرت مستقر در ایران حمله ور بشوند. ولی هیچکدام این دو قادر به کاری در این زمینه نیستند، حال هر قدر هم دست و پا بزنند.
اول و قبل از اینکه مسئلهُ نیروی آنها مطرح بشود، به این دلیل که گفتار سیاسی ندارند و از ساختنش عاجزند، مثل رضا پهلوی؛ و اگر هم داشته باشند، به سبک رجوی، نکبتی است که نظیرش در جایی نیست ـ حتی پیش ملایان. نداشتن گفتار سیاسی به این معنا نیست که حرف نمیزنند یا نمیتوانند بزنند، هر دو کار ازشان برمیاید و میبینید که با حرارت مشغول هم هستند و پر میگویند و به اقتضای موقع، هر چیزی میگویند. مسئله این است که گفتارشان نه منسجم است و نه مطلقاً عمق و معنایی دارد که به کار برنامه ریزی و عمل سیاسی بیاید. حداکثر همان حرفهای لق و کافه ای حقوق بشری ـ سکولاریستی است که همه جا میشنوید و در سطح توصیه هایی است که در باب تغذیه توی اینترنت میخوانید یا اینکه فرضاً روی قوطی سیگار مینویسند تا شما را از مضرات دودش بر حذر بدارند ـ بازاری و تکراری و بی اثر. بخصوص که از دهان هیچکدام هم باورکردنی نیست، چون تولید کنندهُ هر دو جنس آمریکاست و سابقه اش معلوم. یکی از هزار مورد رقابت به سبک کوکاکولا و پپسی کولا که ایالات متحده به جهان صادر کرده است.
گفتار محکم که نداشته باشید، داستان جمع کردن نیرو منتفی است. البته همیشه این توهم هست که میتوان مردم را با مقداری حرف کلی و مبهم به دور چیزی جمع کرد و به این اندازه که کار به انجام برسد، متحد نگاهشان داشت. این توهم با رواج رسانه های اجتماعی و تنزل حرف و سخن به حد ایموجی (شکلک)، یعنی تقریباً بازگشت به پیش از اختراع خط، تقویت هم شده. بازار هوچیگری عاطفی و دروغپردازی را هم که میبینیم چه گرم است. پس چرا کسی این خیال را در سر نپزد که با همین کارها میتوان در ایران تغییرات مطلوب را ایجاد کرد؟ وقتی روشی تا حدی نتیجه میدهد، تمایل به گستردن میدان کارآییش، اولین فکری است که به ذهن هر کسی میرسد. کوشش ادامه می یابد تا جایی به مرز خلل ناپذیر واقعیت برخورد کند و در ایران به این مرز رسیده است. رسیدن به مرز از درجا زدن معلوم میشود که بارز است. حرفها تکراری است، جذابیت مطلقاً ندارد و بر شمار پیروان هم افزوده نمیشود. تنها شگردهاست که تکرار میگردد. مخاطبان به سرعت و با ندیدن نتیجه، در برابر این روشها مصون شده اند.
خلاصه اینکه دو گزینهُ آمریکایی در صحنه هستند و خواهند ماند، ولی به مرز کارآییشان رسیده اند، از اینجا فقط میتوانند پس بروند و با شکل گیری قطب مخالفت اصیل، خواهند هم رفت. کف تبلیغاتی آنها در حال فروکش است.

که میتواند
پس کجاست این قطب دوم، این قطب اصیل که باید از تودهُ بی شکل و پراکندهُ مردم، نیرویی بزرگتر از حریف بسازد و خردش کند؟ پاسخ خیلی روشن است و حتی بدیهی: این قطب باید از میان اپوزیسیون اصیل که نه دل در گرو اسلام دارد و نه آمریکا، و به جای همهُ اینها خواهان سعادت ایران است، ساخته شود. به عبارت دیگر از میان ما، به همین معنای وسیع، فقط و فقط از اینجا. بیخود به پشت سر خود نگاه نکنید، کسی آنجا نیست. کار را به کس دیگری نمیتوانید محول کنید.
در شرایط فعلی، متأسفانه روحیهُ برخی رو به ضعف گذاشته و پول و وسایل طرف مقابل، توی دلشان را خالی کرده. البته هدف طرف مقابل هم از اول همین بوده: ببینید چقدر پول داریم، ببینید همهُ رسانه ها دست ماست، ببینید که چه دنیای مجازی وسیعی برایتان ساخته ایم تا با خیال راحت در آن مبارزه کنید… مقاومت بیجاست، همراه شوید، کارها درست خواهد شد.
اول از همه نباید فراموش کرد که دنیایی به اسم دنیای واقعی وجود دارد و اصل و معیار است. دنیای مجازی اینها، یعنی مجموعهُ صحنه پردازی و دروغپردازی هایی که شما را هدف گرفته است. اخبار هیجان انگیز و مغشوش، ویدیوهای قلابی و لرزان، اخباری که با تقلب فقط بخشی از واقعیت را برجسته میکند و تازه هزار دروغ هم بر آن میافزاید، همه برای کشاندن شما به راهیست که باید. وقتی خر از پل گذشت، همهُ اینها مثل قلعه های افسانه، دود خواهد شد و به هوا خواهد رفت. ولی اگر چشم بصیرت را باز کنید، از همین حالا دود خواهد شد و افق دیدتان را باز خواهد کرد.
نباید تصور کرد که در این میدان، پول همه کار میتواند بکند، یا هوچیگری وقیحانه ای که تبلیغات کمونیستی و نازی در برابرش عین متانت است، میتواند به ضرب پوشش رسانه های مزدور و وقاحت و وطنفروشی، آیندهُ ایران را تعیین بکند. مطلقاًچنین نیست. مهمترین دلیل این است که فقط مردم ایران هستند که میتوانند حکومت را بیاندازند و هر که بخواهد چنین کند، باید همین مردم را به خیابان بیاورد. نیرو فقط آنجاست. اگر دشمنان دوست نمایتان، این همه خبر دروغ و شعار جعلی به خورد شما میدهند، برای همین است.
ولی مردم هم تا قانع نشوند، حرکتی را که باید نخواهند کرد.
قانع کردن این مردم، گفتاری میخواهد ساخته و پرداخته، برخاسته از تاریخ خودشان، متوجه به منافعشان و سازندهُ آینده ای که طالبند، نه این قوطی های کنسروی که تولید کارخانه است و فقط باید گوینده درش را باز کند که بشود به همه تعارف کرد. تا این قطب شکل نگیرد، آن حکومت هم نخواهد افتاد. تنها جایگزینی که میتواند به بیرون از صحنهُ تاریخ هلش بدهد، همینی است که از دل الزامات تاریخی ایران و خواستها مردمش، بیرون آمده باشد و دنبال منافع این مردم باشد، نه چرندیات وارداتی.
این گفتار را باید ساخت.
در درجهُ اول با شرح و بسط شعارهایی که عرضه میکنیم. همین داستان خواستن دمکراسی و جدایی دین و دولت که میبینید در قوطی همه هست، ما را به جایی نخواهد رساند. باید هم مقصود از شهروندی را برای مردم توضیح داد و هم بخصوص لاییسیته را که کلید اصلی براندازی نظام است، برای همه روشن کرد. گفتار سیاسی باید سر و ته داشته باشد و بستهایش محکم باشد تا بتواند مردم را به سوی خود جذب نماید.
بیخود به خاطر این شعارهایی که برخی میدهند و تبلیغات مسمومی که میپراکنند، خیال نکنید که مردم صاحب تشخیص نیشتند و دنبال هر تبلیغاتی راه میافتند. مردم، چه تحصیلکرده و صاحبنظر و چه عامی و حتی بی سواد، امکان تمیز بین گفتار اصیل و بی اصالت را دارند. اگر هیجان و شلوغی مانع کار باشد، برای همه هست و ربطی به تحصیلات ندارد، وقتی رفع شد یا شنونده بر خودش مسلط گشت. کار به راه درست میافتد.
بخش عمده ای از کار مبارزه و دمکراسی ـ هر دو ـ آموزش است. تمایز بین کسی که وقتی صرف آموختن کرده، با کسی که چنین فرصتی را نیافته در اینجاست که روشن میشود. آموختن، دینی است که هر ایرانی مطلع نسبت به دیگر هموطنان خود دارد. دینی که باید با راهنمایی آنها ادا کند. از دل مادر که دانا نزاده اید. بخت اینرا داشته اید که یاد بگیرید؟ به شکرانه اش به بقیه هم یاد بدهید. به دورا مشروطیت نگاه کنید که درس خوانده های کم شمار فرنگ، چه کوششی صرف آموزش دیگران، از وضیع و شریف، کردند. آنچه همبستگی ملی میخوانند، همین است، همین به فکر بقیه بودن و وقت صرف بهبود وضع آنها کردن. فقر فقط فقر مادی نیست، فقر اطلاعات هم هست که تأثیرش به اندازهُ دیگری آنی نیست، ولی بسیار مخرب تر است. تا آنجا که میتوانیم باید در رفعش بکوشیم. در مبارزه باید پول داد، وقت داد و احیاناً جان داد. این بخش کار وقت میطلبد و بس و البته که گرانبهاست، برای اینکه وقت گرانبهاست، به دلیل همین ارزشش هم هست که باید نثار کرد. متاع بی ارزش که طالبی ندارد.
باید آگاه بود که مردم فقط به دلیل اینکه موجی راه افتاده و شماری با آن حرکت میکنند، به سویش کشیده نمیشوند. در ابتدای مطلب، صحبت از شباهت حرکتهای اجتماعی به شکل گرفتن اجرام ریز و درشت و برخورد آنها با هم کردم. مقصود فقط شباهت بود، همین و نه بیش. وگرنه اجزای جامعه مانند جرمهای فیزیکی حرکت نمیکنند که به طرف اجرام بزرگتر جذب شوند. در اینجا سه محرک عمل میکند: احساسات، منافع و عقاید. برانگیختن احساس مردم با عرضهُ هدفی ارزشمند بدانها ممکن میگردد. با امید دادن بدانها که قادرند بدان برسند. نیروی سیاسی، در اصل و ریشه غیر عقلانی است، ولی منتظم و عقلانی میشود و به همین اعتبار شایستهُ صفت سیاسی میگردد. منافع و عقاید هم هست. باید به همه نشان داد که منفعت اصلی، منفعت مادر و مشترکشان سیاسی است و باید با روشهای تحقق آن هر چه بهتر آشنا بشوند. در نظامهای استبدادی، دیگران به جای مردم تصمیم میگیرند، ولی در دمکراسی کار بر عهدهُ خود مردم است. باید به آنها گفت که کار مثل راه رفتن است و خودتان باید یاد بگیرید، اگر کس دیگری کولتان بکند، به هر کجا که خودش خواست خواهد برد. این است بهای راحت طلبی و کولی گرفتن.
ایده ال دمکراسی و زندگانی تؤام با آزادی را باید به مردم عرضه نمود و هر چه بیشتر و بهتر به آنها شناساند. این است جاذبهُ اصلی گفتاری که از طرف آزادیخواهان عرضه میشود و افرادی که آزادیخواه نیستند، مثل همینهایی که بدانها اشاره کردم، هیچگاه قادر به تقلیدش نیستند. این توهم است که خیال کنیم هر حرفی را هر کس میتواند بزند و همان نتیجه را هم بگیرد. مردم زنگ صداقت را در صدای گوینده تشخیص میدهند و اگر هم در فضای تک صدایی، درست از عهدهُ این کار برنیایند، در فضای چند صدایی حتماً بدان قادرند. فضای امروز چند صدایی است، چون نه محدود است به ایران که حکومت بر آن مسلط است و نه به چند رسانهُ دروغزن که خرجشان را اربابان خارجی میدهند. ما راهی برای رساندن صدایمان به مردم داریم و باید از آن حداکثر استفاده را بکنیم. هر قدر بیشتر بگوییم و بکوشیم و هر چه بر شمار مخاطبانمان افزوده گردد، این راه بازتر میشود و صدایمان در جامعه طنین بیشتری خواهد یافت. اگر گفتارمان آنی باشد که باید، حرکت تا مدتی دیگر، تصاعدی خواهد شد.
این نکته را هم بسیار اساسی است و خلاف سخنان و افکار رایج، به خاطر داشته باشیم. قرار نیست تمامی نیروها، در قطبی که منتظر ساخته شدنش هستیم و در حقیقت خود باید بسازیم، گرد بیایند. توهم جمع کردن تمامی نیروها، از همان سالهای اول اپوزیسیون، آفت جانش بوده. نیرو از شمار صرف برنمیخیزد. دو عامل باید در کنار هم عمل بکند، اول هویت درست و روشن و محکم قطبی که بالاخره مردم را ازشر نظام اسلامی خلاص خواهد کرد و از آن سخن گفتم، دیگر جرم و توانش. هر دوی اینها مهم است ولی اهم و اولی، داشتن گفتاری است که باید. هویت درست سیاسی است که مبنای اصلی کار است چون استحکام این گویی که باید به ضرب خود قطب مقابل را نابود کند، از این عامل برمیخیزد. پیوستگی اجزایش از اینجاست. وگرنه شمار و نیرو، هر قدر هم وسیع، اگر پیوستگی لازم را نداشته باشد، خودش در ضربه میپاشد، اصلاً اگر بتواند درست بچرخد و سالم به هدف برسد.
اول باید هدف را معین کرد و گفتار را سازمان داد، سپس دنبال نیرو رفت، یا به عبارت دقیقتر نیرو را به سوی آن جلب نمود. این وظیفهُ همگی خواستاران سعادت ایران است. آیندهُ ایران فقط در دست مردم ایران است و باید همیشه همینجا بماند. ما باید واسطهُ تحقق خواستهای این ملت مصیبت زده باشیم. خلاصه کنم: این قطب دوم ماییم، نمیباید چشم به راه خود بمانیم، فقط باید حرکت کنیم.