از کرملین تا کربلا: درنگی بر نقش ویرانگر گوژپشت روسی و جنبش خزنده اروسیایی / علی‌محمد اسکندری‌جو

 کانون فعالان سیاسی ایرانی مقیم ترکیه _ به گزارش دیباچه

بی­گمان نگارش این نوشتار به بهانه ماه مرداد و ماه “مصدق” است. ملالی نیست که برخی همواره مرداد را “قیام ملی” بخوانند اما برای من مرداد همواره مصدق است و مگر نه اینکه “امرداد” ماه زندگان است چنان که مصدق است. بنابراین به روان آن “زنده جاوید” درود می فرستم و این نوشتار یا هشدار بلند را در این شرائط خطیر تقدیم می کنم به همه ایران دوستان، به آنان که مرداد را ماه قیام ملی می­دانند و به آنها که ماه مصدق. مخاطب این هشدار همگانی بی­تردید آن شاخه از چپ ایران نیز هست که “گوژپشت” کرملین را یا می شناسد و یا نمی خواهد بشناسد. هشداری بلند به یاد آن شب­ “دشنه­ های بلند” برلین که جرقه­های جنون آن گویی تا کرملین می­رسد!

بی­درنگ عدالت زیباست اما “قانون” زیباتر است. برای وضع قانون نیز “دولت” لازم است. به­این سیاق، روشنگر متعهد بجای پرسه در افلاک برای تعریفی جهان­شمول از هستی یا نیستی عدالت، در کوچه پس­کوچه های همین سیاره به جستجوی چیستی قانون و کیستی دولت می­رود. در نخستین گام فرآیند دولت- ملت­ سازی و اجرای قانون، مرسوم است که تاریخ یک سرزمین را برپایه “حافظه” بسازند؛ حافظه­ای که هم جمعی باشد و هم ناسازگار با تاریخ. در واقع تاریخ شکل ماهرانه­ای از حافظه است. به بیانی، تاریخ آن حافظه­ای است که بسیار عالی طراحی و مهندسی می­شود؛ حافظه­ای که از گذشته آغاز می­شود و با عبور از زمان حال به آینده می رسد.

بااین حال تاریخ یک ملت بدون حافظه جمعی چه ارزشی دارد؟ امروز برای دو ملت ایران و فرانسه آیا حماسه “کمون پاریس” و یا فاجعه “ترکمن­چای” هیچ نقشی و ارزش و اعتباری دارند؟ فرانسه از تولستوی و هنر او برای زنده نگهداشتن حافظه جمعی هیچ نیاموخت که چگونه روس­ها نسل به نسل با خواندن شاهکار تولستوی (جنگ و صلح) توانستند حافظه تاریخی را و شکست خفت­بار ناپلئون از اشغال روسیه را همواره زنده نگه ­دارند.

بااین حال در پروسه دولت- ملت سازی و قانون­مداری لزوما تاریخ نباید براساس یک گذشته شکوهمند، اسطوره­ها و یا جهان­گشایی پر افتخار باشد بلکه برعکس، تاریخ و هویت ملی یک کشور می تواند برپایه یک شکست یا یک فاجعه خون­بار نیز پی­ریزی شود به شرط آنکه حافظه جمعی به میدان بیاید.

بی­گمان گذار از حافظه تاریخی به آگاهی تاریخی به آسانی امکان­پذیر نیست چرا که در برخی از جوامع ذکر مصائب تاریخی در واقع باعث التیام زخم است اما در دیگر سرزمین­ها گشودن این زخم­های کهنه تاریخ، نه تنها مرهم نیست بلکه انزجار و رسنتمان نیز به بار می­آورد.

در سرزمین ما اما نظر به بند هشتم عهدنامه گلستان، حفظ نظام و دولت ایران (که به خواست عباس میرزا ولیعهد، تحت­الحمایه روسیه شده بود) این فرآیند دولت- ملت سازی و قانون مداری اما آغاز نگشته، گرفتار آفت روسی می­شود و الکساندر اول امپراتور تزاری روس هم حامی دولت و دربار قاجار.

 شگفتا! شش ماه پس از شکست انقلاب مشروطه روسی در سن پطرزبورغ، جنبش مشروطه ایرانی هم در بهارستان بمباران می­شود تا ایرانیان بدانند چرا کرملین فرآیند قانون­مداری و یک دولت پاسخ­گو را عقیم می­­کند. نظر به باور وزیر خارجه اسبق ایران که جنبش مشروطه را برآمده از دیگ پلوی باغ سفارت انگلستان می­داند، آیا همان به که روس­ها آن مشروطه را به توپ بستند؟!

حال اگر این وزیر (که از تجریش تا آسمان نظر کارشناسی می­دهد) چنین باوری ندارد پس چرا ادعا می­کند در تاریخ روابط ایران و روسیه هیچ لکه­ سیاهی نیست؟ در زمان جنگ بین­الملل دوم هزاران تانک، کامیون و ادوات جنگی امریکای امپریالیست به اضافه میلیون­ها تن گندم و آذوقه ایرانی از طریق آستارا، ماکو و باکو به اتحاد جماهیر شوروی فرستاده شد و ملت ایران به قحطی دچار گشت اما پس­از پایان جنگ، استالین به پاس قدرشناسی از دولت و ملت ایران ناگهان حامی دو جمهوری در سرزمین ما شد؛ آیا این­ها تنش­هایی در تاریخ روابط ایران و روسیه نیست؟

کلنل لیاخوف فرمانده بریگاد قزاق از پادگان باغ­شاه تهران به اعلی­حضرت تزار نیکلای دوم امپراتور روس پیغام می­فرستد و عاجزانه از وی می­خواهد به این جان نثار اجازه دهد تا بساط “فتنه” مشروطه را در ایران برچیند. آنگاه سرهنگ لیاخوف و محمدعلی میرزا تا دریافت فرمان امپراتور روس منتظر می­مانند تا “اصل” تحت­الحمایگی مندرج در عهدنامه را رعایت کرده باشند!

به درستی نمی­دانم اگر لنین رهبر نظام بلشویکی بنا به سفارش استالین رئیس کمیساریای عالی اقلیت­ها در شوروی این ماده از عهدنامه را یک­طرفه “ملغی” نمی­کرد آیا ایران هم­چنان تحت حمایت بریگاد قزاق می­ماند؟ علاوه بر این، پس از یک صد سال پرداخت غرامت جنگ به روسیه تزاری اگر لنین باقی­مانده غرامت را نمی­بخشید آیا ایران به اجبار تا زمان دولت اصلاحات سید محمد خاتمی هم­چنان به روسیه غرامت دو جنگ ویرانگر گلستان و ترکمن­چای را می­پرداخت؟

دریغ است ایران که ویران شود

در زمان پهلوی پدر و در پی ورود دیرهنگام کارشناسان آلمانی به سرزمین ما، این­بار ایده ایران­سازی بر محور اسطوره­ها و افتخارات سرزمین جاودان استوار می­شود و نه بر محور شکست و مصیبت تاریخی. به بیانی دیگر، آلمان ضمن آنکه به رضا شاه پیشنهاد تغییر نام کشور را می­دهد، از او می­خواهد نمونه دولت- ملت سازی آلمانی را کپی­برداری کند. علی­رغم آنکه ایران به لحاظ بافت قومی و عشیرتی یک جامعه “هموژن” همانند انگلیس و فرانسه نیست اما آلمان می­خواهد که ایرانیان “تاریخ­گرا” شوند و حافظ ­گرایی را رها کنند.

برپایه مدل تاریخ­گرایی بیسمارکی که در اصل از تمدن روم و یونان باستان الهام گرفته شده و هم­زمان با آغاز پروسه “ایران نوین” بر محور یادآوری شکوه و عظمت تمدن ایران باستان، ده­ها سازه مفید و مدرن آموزشی، صنعتی و فرهنگی در پایتخت و برخی نقاط کشور توسط مهندسین آلمانی طراحی و ساخته می­شوند. آنچه آلمان در دهه ۱۳۱۰ خورشیدی در سرزمین ما با سرمایه دولت ما در پنج سال ساخت، روس و انگلیس در صد سال حضور ننگین خویش در این سرزمین نساختند. به بیانی ساده، مهندسین و باستان شناسان آلمان هیلتری با وجود آن ایدئولوژی هولناک، در یک برش زمانی بسیار فشرده آنچه را در ایران ساختند، انگلستان لیبرال دموکرات و روسیه تزاری در دراز مدت نساختند.

این کارشناسان بیگانه توانستند نظم، اراده، دقت و فراست آلمانی را در فراهم آوردن زیرساخت صنعتی، علمی و فرهنگی به ایرانیان  نشان دهند. آیا روس­های قزاق­منش نیز در انجام وظیفه “تحت­الحمایگی” نظام قاجاری با همان انظباط، اراده، دقت و فراست، توانستند مجلس شورای ملی ایران را به توپ ببندند؟!

به احتمال زیاد متخصصین آلمانی از این تحقیر ملی ما توسط روس­ها با خبر بودند که ایران­سازی نوین را نه برپایه نفرت و انزجار از روس­ها بلکه براساس شکوه و عظمت باستان و داریوش و کوروش کبیر پیشنهاد دادند؟ چنانچه باستان­شناس آلمانی “ارنست هرتزفلد” آرامگاه کوروش را کشف نمی کرد آنگاه ما در بازیابی هویت جمعی خویش هیچ می­دانستیم که در کنار اسطوره­هایی از شمار رستم و اسفندیار آیا نام­آورانی به نام کوروش و داریوش هم داریم؟

گوژپشت کرملین و جنبش خزنده اروسیایی در سرزمین ما

ما که سال­ها­ست روسی نمی خوانیم اما بااین حال روسیه را باید بخوانیم. هنوز بر این باورم فردای ما گذشته­ی روسیه است و نه دیروز غرب. اگر ما حتی نخواهیم با روس­ها باشیم، بااین حال آنها ما را رها نمی­کنند. روسیه از عهدنامه گلستان تا کنون گاهی پیدا، گاهی پنهان هم­چنان در ایران است. در جستار پیشین با عنوان “جمهوری خوبان یا جمهوری خوابان” درباره نظام الیگارشیک برآمده از سقوط اتحاد جماهیر شوروی اشاره داشتم چگونه یک حلقه پنجاه نفره الیگارش­ها در یک سمفونی (میثاق) با کرملین و با پشتیبانی ایدئولوژیک اروسیایی به ریاست الکساندر دوگین توانستند بخش عظیمی از ثروت و دارایی این کشور را تصاحب کنند. به بیانی دیگر، حتی پس از فروپاشی شوروی اکثر مقامات نظامی، انتظامی، امنیتی، نمایندگان دوما، استان­داران و فرمان­داران و مدیران میانی نظام پیشین بودند که به لطف شبکه “رانت خوار” کمونیستی که از پیش داشتند، توانستند یک نظام الیگارشی نیرومند را در روسیه برقرار کنند. بنابراین کرملین امروز به ملت­های دیگر هشدار می­دهد که چندان دل­خوش به فروپاشی نظام­ها نباشند چرا که روسیه، نرم­افزار لازم برای عملیاتی ساختن چگونگی بلعیدن باقی­مانده ثروت ملی پس­از فروپاشی نظام را آماده کرده است. سال­ها پس از فروپاشی شوروی، یک نظام دموکراتیک و مردم سالاری برآمده است که در آن، پوتین یعنی روسیه و روسیه یعنی پوتین! بنابراین بی­سبب نیست که رئیس جمهور روسیه بزگترین “فاجعه” قرن بیستم را فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی می­داند.

الکساندر دوگین دلواپس افراطی روس چند سالی­ست ظاهرا از کرملین رانده شده است اما در واقع چنین نیست. این دبیر کل جنبش اروسیایی که چون به ایران می­رسد، نابغه قرن، مشاور ارشد کرملین، فیلسوف فیلسوفان، عارف و عالم برجسته روسی نامیده می­شود، گرچه آنچه را که باید بگوید، گفته است و آنچه باید بنویسد را هم بارها نوشته است اما همچنان سایه او بر سر کرملین، بلند است.

دوگین چندی پیش نیز از کرملین تا کربلا رفت که شاهد تجلی “ذکر” در مراسم عاشورا باشد؛ او با توجه به فرازی از آیت­الله سید حسن مدرس (سیاست ما عین دیانت ماست) از نزدیک شاهد بود که مکانیسم “حافظه تاریخی” از دیانت به سیاست و از سیاست به دیانت چگونه انعطاف پذیر است. دوگین در راهیپیمایی میلیونی عزاداران در کنار آن تیمسار زاده (نادر طالب زاده که سالی یکی دو بار او را به ایران دعوت می­کند) از نجف تا کربلا هم می­رود تا بر وی روشن شود چرا آگاهی تاریخی بدون نقش حافظه در آن، هیچ ارزش و اعتبار و نقشی در بسیج توده­ها ندارد بلکه همواره نیازمند حافظه جمعی (تاریخی) است. بنابراین آگاهی تاریخی فقط به کام مدرسه و دانشگاه خوش است که تاریخی بخوانند و نمره­ای به دست آورند و (به نثر زیبای شیخ شیراز) در آینده هم نانی به کف آرند و به غفلت نخورند.

دوگین از کرملین تا کربلا آموخت آنگاه که روسیه در خطر است صرفا با آگاهی تاریخی نمی­توان ملت روس را بسیج کرد؛ به باورم او در این سفر به این “قیاس” پی نبرد که با توجه به آن فراز مشهور مرحوم مدرس آیا دین او تابعی از متغیر کرملین است یا آنکه کرملین تابعی از متغیر دین اوست.

این تئوری­پرداز جنبش افراطی اروسیایی از فراز کرملین آن­چنان ناقوس جنگ علیه امریکا (و نه صهیونیسم) را به صدا در آورده که دیگر هیچ سخن صلح، گفتگو، تعامل، هم­سازی و هم­زیستی با غرب را شنوا نیست. به این سبب سال­هاست که این سوداگر مالیخولیایی را “گوژپشت کرملین” می خوانم که در سودای جنگ با امریکای جهان­خوار، ترّهات و طامات بسیار می­بافد و همه­ ایده­ها و نهادهای مدرن برآمده از عصر روشنگری (انتخابات آزاد، سکولاریسم، جامعه مدنی، حقوق اقلیت­ها، پلورالیسم، احزاب سیاسی) را به ریش­خند و نیش­خند می­گیرد.

برای نمونه، در فرآیند دولت- ملت سازی، الکساندر دوگین بر این باور است که اصولا مفهوم “پلورالیسم” ضرورت مدرنیته نیست بلکه زاییده آن است. به عبارتی پلورالیسم درون یک کشور دارای شرایطی نیست که در آن، سیاست و متعاقب آن یک “دولت” مقتدر شکل بگیرد. بنابراین پلورالیسم یک زایده و یک توّهم و یک یاوه عصر مدرن است. البته کارل اشمیت تئوری پرداز نازیسم آلمان هیتلری و مرشد و مرجع الکساندر دوگین نیز در کتاب “الهیات سیاسی” پلورالیسم را مانعی در تشکیل یک دولت مقتدر می­داند و به احتمال زیاد الکساندر دوگین این ایده را از کارل اشمیت وام گرفته است.

هنگام انتخابات ریاست جمهوری ایران، نادر طالب زاده مقاله­ای در ارگان جنبش اروسیایی روسیه منتشر می­کند و دوگین هم بر آن حاشیه می­زند. نویسنده در آن مقاله سید مصطفی رئیسی را پدیده نوین و برجسته­ به روس­ها معرفی می­کند که او شایسته مقام ریاست جمهوری ایران است. اخیرا نیز دوگین در نشست سالانه شبکه رسانه­ای “افق نو” به دبیری نادر طالب­زاده در مشهد شرکت داشت و از رئیسی نشان­ تقدیری نیز دریافت کرد. سال­هاست که دوگین و دستیار او “لئونید ساوین” در قم، شیراز، مشهد، اصفهان و تهران در حوزه­های علمیه، مراکز آکادمیک و اتاق فکرها به تناوب درباره جنبش اروسیایی سخنرانی و مصاحبه می­کنند.

چهار سال پیش در پی آنکه کرملین شبه جزیره کریمه در اوکراین را ضمیمه خاک خویش کرد و بلا فاصله روسیه زیر تحریم اتحادیه اروپا و امریکا رفت، همین گوژپشت کرملین که نام وی نیز در لیست تحریم­ها قرار دارد باز ناقوس جنگ نواخت و خواهان قتل عام مخالفان اوکراینی شد. در پی اعتراض بین­المللی و فشار برخی نهادهای مدنی، به اشاره پوتین او از دانشگاه مسکو اخراج می­شود. شگفتا! دوگین بی­درنگ به ایران آمده و در یکی از شعبه­های دانشگاه تهران استاد مدعو می­شود و یک ترم اروسیایی هم تدریس می­کند.

اینک در ایران با چنین چهره جنجالی روس که ایده­های ناآزموده وی در غالب جزوات درسی در پادگان­ها و پایگاه­های نظامی و امنیتی روسیه تدریس می­شود، چه باید کرد؟ بر پایه این تئوری­ها، تجلی روسیه همانا فرقه ارتدوکسی است و تجسم این دیانت هم همانا روسیه. به این سیاق، هر که پیرو مذهب ارتدوکسی است، روس است و هر که ارتدوکس نیست پس روس نیست. همانند اینکه هر که شیعه است، ایرانی­ست و هر که شیعه نیست پس ایرانی نیست!

بر مبنای آموزه­های دوگینی “پلورالیسم” و چند صدایی و تعامل فرهنگ­ها و مذاهب و حقوق مساوی شهروندان در روسیه همه یاوه­های لیبرالی و زاییده دوران مدرن است که باید با این مظاهر غربی مخالفت کرد. اینجا اضافه کنم به لحاظ فرهنگی در روسیه باور به مذهب مسیحی ارتدوکسی لزوما گوهر دینی و شرعی ندارد بلکه بعضا دلالت بر رویکرد ملی و میهنی (روسی) هم دارد حال آنکه در ایران چنین نیست.

الکساندر دوگین گرچه به جناح سنت­گرای محافظه ­کار افراطی تعلق دارد اما در بین حزب کمونیست روسیه و بخشی از گرایش چپ ایران نیز هوادارانی دارد. رئیس سنای روسیه (از دوستان دوگین) نامه­ای رسمی به علی لاریجانی رئیس مجلس می­فرستد که دولت ایران جمهوری خودخوانده “کریمه” را به رسمیت بشناسد (بدون آنکه به روابط دیپلماتیک ایران و اوکراین احترام بگذارد) و آن خبر فراگیر می­شود؛ حال آن شاخه از چپ که با خبر است آیا حداقل به نشانه ژست میهن­دوستی نمی­تواند در سایت و رسانه خویش این اقدام سنای روسیه را نقد کند؟

آن جناح چپی که خبر می­دهد حجم روابط تجاری ایران و روسیه حتی به سطح مبادله بازرگانی روس­ها با افغانستان نزول کرده است و هشدار می­دهد که صبر کرملین از این بی ­تجارتی ممکن است روزی به سر آید، آیا نمی داند ریشه “روس هراسی” و روس گریزی ایرانیان (لااقل در بخش بازرگانی) و عدم اعتماد زیاد به کرملین از کدام تجربیات تلخ تاریخی سرچشمه گرفته است؟

بر این باورم رفقا گوژپشت کرملین را می شناسند و با ایده­های جنجالی و جولان او در ایران، ترکیه، جمهوری آذربایجان و کردستان عراق آشنایند. بنابراین شایسته است رفقا قدری “دوگین” بخوانند و قلم به نقد او گشایند آن­هم قلمی قلیایی که گوژپشت و لئونید ساوین و الکساندر پروخانف آیا شایسته جمهوری خوبان­ هستند یا جمهوری خوابان.